تبليغاتX
رویای ناتمام.....!!!!
روز ابراهیم و اسماعیل.....

هوالحق

  روز غلبه برهوای نفس.......

 

  روز  عبودت و  بندگی.........

 

 روزتسلیم دربرابرمشیت الهی.....

 

  روز  سربلندی ابراهیم........

 

  روز آرامش  اسماعیل.........

 

روزامیدواری هاجر و عطر عرفه.......

 

عید سعید قربان

 

بر همگان مبارک

 

تابعد...


|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 14:36 توسط سعید |
راه.....

هوالحق

 

در دنیا هیچ راهی بن بست نیست.......

 

یا

 

 راهی باید یافت........

 

یا

 

راهی باید ساخت........

 

 تابعد...  


|+|نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 21:52 توسط سعید |
اصول....

هوالحق

 امری برای انجام دادن .....

 

  چیزی برای عشق ورزیدن.....

 

 آرزومند چیزی بودن........

 

اینهاست اصول والای خوشبختی

                                                                                                                                          «جوزف آدیسون»

 

 تابعد.....


|+|نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 22:12 توسط سعید |
خدایا.....

هوالحق

خدایا:

 

  حرفهای دل من نگفتنی است             دردهای دل من نهفتنی است

 

بارالهی:

 

 حکمت قدمهایی که برایم بر می داری برمن آشکار کن تا....

 

  درهایی را که بسویم می گشایی نادانسته نبندم

 

و...

 

 درهایی را که به رویم می بندی با اصرار نگشایم.

 

تابعد


|+|نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 12:40 توسط سعید |
الهی العفو.....

هوالحق

خدایا منو ببخش بخاطر...........

همه گناهانی که مرتکب شدم.

همه کارهایی که نباید انجام میدادم و انجام دادم.

همه کارهایی که باید انجام میدادم و انجام ندادم.

همه دلهایی که نباید میشکستم و شکستم.

همه سهل انگاریهای طول عمرم.

همه بی معرفتیهای دوران زندگیم.

و.......... همه ظلمهایی که در زندگی در حق خودم روا داشتم.

 

خدایا کمکم کن که............

ازهمه کسانیکه بهشون ظلم روا داشتم حلالیت بطلبم.

پلهایی را که پشت سرم خراب کردم از نو بسازم.

شکستهایی که بر اثر سهل انگاری مرتکب شدم را به پیروزی تبدیل کنم.

ازدام شیطان خود را برهانم.

و.......... با توبه ای نسوح به درگاه پر مهرت سجده زنم.

آمین یارب العالمین.

 

تابعد....


|+|نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ساعت 6:2 توسط سعید |
گذر روزگار....

هوالحق

  روزگار میگذرد.........

                

                  آنچه بگذشت نمی آید باز.......

                              

                                 قصه ای هست که هرگز نتواند شد آغاز......

 

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است...

 

   فرصتی ازکف رفت........

قصه ای گشت تمام.........

 

تابعد...

 

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 15:16 توسط سعید |
عید رمضان...

هوالحق

عید رمضان آمد و ماه  رمضان  رفت

صدشکرکه این آمدوصدحیف که آن رفت

عیدسعید فطر،عید عبودت و بندگی،عیدبندگان راستین برهمه دوستان عزیز خجسته باد.

 

تابعد.......


|+|نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 ساعت 22:54 توسط سعید |
باز باران......

هوالحق

باز باران با ترانه ................ 

                                     با گوهر های  فراوان..............

                                                                                میخورد بر بام خانه........

یادم نیست آخرین بار کی بارون بارید. این مهم نیست مهم اینه که الان پس از ماهها داره بارون میباره.

اونم چه بارون دل انگیزی . اصلا انگار نه انگار تا همین دیروز هوا چهل و هفت هشت درجه بوده.

چنان هوای زیبایی شده که آدم اصلا نمیخواد بیاد داخل

. خدایا شکرت که توی همین دنیا بهشت و جهنم رو به بندگانت نشون میدی. تا دیروز جهنم و امروز بهشت واقعی.

 خدایا شکرت . شکرت و بازم شکرت.

من میرم زیر بارون قدم بزنم..................

تابعد............


|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390 ساعت 14:49 توسط سعید |
زندگی چیست؟؟؟؟؟؟
هوالحق
 
 زندگی ...

زندگی واقعا یعنی چی ؟رفتن یک راه طی شدست؟یا چاه خوشبختی؟تکرار روزهای ملال آوری که می گذرن و پشت سرشونم نگاه نمی کننن؟یا دوختن چشم به ساعت پاندول روی دیوارترک خورده ی اتاقه؟شایدم خوردن حسرت واسه روزها و خاطراته گذشتست؟...

اما ... نمی دونم... شایدم...شاید چیزی بهتر در انتظارمون باشه.شاید معنی خاصی توش هست که باید با چشم دل نگاه کرد تا فهمید.شاید بشه چیزی کشف کرد عشق ورزید تجربه کرد شکست  خورد بلند شد و معنی زندگی رو فهمید.زندگی نه صرفا زنده بودن.

تو این جور وقت های خاصه که...

تو این جور وقت هاوحالات که چشم و گوش و قلب انسان ها به روی دریچه ای باز می شه دریچه ای که همیشه هست اما گاهی بودنشو فراموش می کنیم یادمون می ره که ما فقط متعلق به خودمون نیستیم یه کسی هست که ما رو داره نگاه می کنه .کسی هست به وسعت تمام لحظه های خوب و تمام نشدنی .کسی که با تمام بدی هامون باز هم فراموشمون نمی کنه و همه جا هوامونو داره فقط کافیه حسش کنیم و باورش داشته باشیم کسی که به ما گفته شما یک قدم به سوی من بیاید من ده قدم به سویتون می یام .کسی که می گن از رگ گردن به ما نزدیک تراست.پس یه بار دیگه اما این دفعه با آگاهی وخوشبینی به آینه نگاهی بندازیم .ببینیم چه اتفاقی تو ما افتاده منظورم این نیست که احیانا به جوشی که تازه دراومده یا مویی که سفید شده نگاه کنیم .نه بهتر به خودمون نگاه کنیم و ببینیم که کجای کارمون غلط بوده ؟ چی شده که اینقدر از خودمون و آدما دورشدیم.بهتره عینک سیاه بینیمونو که چند وقتی رو صورتمون سنگینی می کنه با دستای خودمون برداریم و بندازیم دور و به جای این عینک عینک خوشبینی و زیبا بینیمونو به صورت بزنیم .واین بار زندگیو از زاویه ی دیگه ای ببینیم  وامیدوار به زندگی که شاید این بار نوری جهشی فراتر ازچیزهای قبلی رو ببینم.بهتر نیست فقط واسه یه بارم که شده این کارو امتحان کنییم ؟!!!!!!!!

تابعد.....


|+|نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 ساعت 23:18 توسط سعید |

هوالحق

تا حالا با خدا حرف زدی!؟

گفتم: خدای من، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز و هراس فردا بود، برشانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم وبگریم..... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟؟؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تودریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم....

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟؟؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود....

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟؟؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی‌رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ، فریاد بلند من بود که: عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید....

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟؟؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی... چیزی نگفتی.... پناهت دادم تاصدایم کنی... چیزی نگفتی.... بارها گل برایت فرستادم... کلامی نگفتی.... می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی....

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟؟؟

گفت : اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم.... توباز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر.... من اگر می دانستم تو بعد ازعلاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفایت می دادم...

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت....

گفت: عزیزتر از هر چه هست، من دوست تردارمت....

تابعد...


|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ساعت 2:29 توسط سعید |
آخرین نوشته ها
روز ابراهیم و اسماعیل.....
راه.....
اصول....
خدایا.....
الهی العفو.....
گذر روزگار....
عید رمضان...
باز باران......
زندگی چیست؟؟؟؟؟؟

آرشيو وبلاگ
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس